Fate is predetermined.
part: 13
این آغوش برای الیزا احساس غریبی بود
شاید خیلی ها از کنارش راحت بگذرن ولی برای کسی که بعد ۳۲ سال داره این حس رو تجربه میکنه نه
داخل سالن اصلی روی مبل ها نشسته بودن و درحال معرفی خودشون به هم بودن
همچی خیلی عجیب غریب و هیجان انگیز بود
فضای عمارت هم بسیار بزرگ و اروم بود
دختری که بهش میخورد خدمتکار باشه سراسیمه و با استرس جلو اومد
کل خدمه موهاشون گوجه ای بود و لباس فرم سارافون به رنگ لیمویی به تن داشتن و مرد ها ام با کت و شلوار
میسون: چیزی شده؟
خدمتکار: خانم، جناب کیم تشریف آوردن
حالا دلیل استرس خدمتکار مشخص شد
البته دور از چشم نموند که میسون هم بی قرار شد
در به صدا در اومد و خدمتکار رفت باز کرد
از جلوی در، سالن توی دید نبود ولی طوفان در راه کاملا قابل حدس بود
صدای پیرمردی اومد.." میسون کجاست؟"
بلافاصله صدای ظریف خدمتکار.." توی سالن هستن"
و بعد صدای بلند قدم های سنگین
شاید صداش اونقدر ها ام بلند نبوده باشه
ولی توی اون لحظه که همه با استرس منتظرن مطمئنن صداش به بلندیه نعره اسب بود
پیر مردی با کت و شلوار سورمه ای و کروات که دستش عصا بود به همراه دختر جوانی که موهاش بلند بود و دم اسبی بسته بود وارد شدن
عمارتی که تا چند لحظه پیش خیلی اروم و صمیمی به نظر میرسید الان به شدت ترسناک و دلهره بر انگیز شده بود
پیرمرد بهشون نگاهی انداخت و متعجب سکوت کرد
نگاه خیلی سنگین
انگار همراه با اون کل دیوار ها و وسایل عمارت هم داشت بهشون زول میزدن
میسون که از انتظار خسته شده بود و انگار دل و جرأتی پیدا کرده بود شروع کرد به حرف زدن
این آغوش برای الیزا احساس غریبی بود
شاید خیلی ها از کنارش راحت بگذرن ولی برای کسی که بعد ۳۲ سال داره این حس رو تجربه میکنه نه
داخل سالن اصلی روی مبل ها نشسته بودن و درحال معرفی خودشون به هم بودن
همچی خیلی عجیب غریب و هیجان انگیز بود
فضای عمارت هم بسیار بزرگ و اروم بود
دختری که بهش میخورد خدمتکار باشه سراسیمه و با استرس جلو اومد
کل خدمه موهاشون گوجه ای بود و لباس فرم سارافون به رنگ لیمویی به تن داشتن و مرد ها ام با کت و شلوار
میسون: چیزی شده؟
خدمتکار: خانم، جناب کیم تشریف آوردن
حالا دلیل استرس خدمتکار مشخص شد
البته دور از چشم نموند که میسون هم بی قرار شد
در به صدا در اومد و خدمتکار رفت باز کرد
از جلوی در، سالن توی دید نبود ولی طوفان در راه کاملا قابل حدس بود
صدای پیرمردی اومد.." میسون کجاست؟"
بلافاصله صدای ظریف خدمتکار.." توی سالن هستن"
و بعد صدای بلند قدم های سنگین
شاید صداش اونقدر ها ام بلند نبوده باشه
ولی توی اون لحظه که همه با استرس منتظرن مطمئنن صداش به بلندیه نعره اسب بود
پیر مردی با کت و شلوار سورمه ای و کروات که دستش عصا بود به همراه دختر جوانی که موهاش بلند بود و دم اسبی بسته بود وارد شدن
عمارتی که تا چند لحظه پیش خیلی اروم و صمیمی به نظر میرسید الان به شدت ترسناک و دلهره بر انگیز شده بود
پیرمرد بهشون نگاهی انداخت و متعجب سکوت کرد
نگاه خیلی سنگین
انگار همراه با اون کل دیوار ها و وسایل عمارت هم داشت بهشون زول میزدن
میسون که از انتظار خسته شده بود و انگار دل و جرأتی پیدا کرده بود شروع کرد به حرف زدن
- ۱۲۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط